مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
530
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
به نجاشى رسيد سخت برآشفت و به مسيح سوگند ياد كرد كه تا خون ابرهه را نريزد و موى پيشانى او را در چنگ نگيرد و نبرّد و خاك او را به زير پاى لگدمال نكند از پاى ننشيند . ابرهه از اين كار سخت هراسان شد . هديهها و اموال بسيارى نزد وى فرستاد و نامهاى نوشت و از او يارى خواست و تقاضاى مهربانى و بخشايش كرد و از آنچه با ارياط كرده بود ، پوزش طلبيد . شيشهاى از خون خويش را به همراه انبانى از خاك سرزمينش و قسمتى از موى سرش را نزد او فرستاد و گفت : پادشاه اين خاك را در زير پاى آورد و اين خون را بريزد و اين موى را ببرد تا سوگندش را به جاى آورده باشد . آنگاه نجاشى از وى خوشنود شد و بر او بخشود و پادشاهى يمن براى ابرهه باقى ماند . ابرهه در آنجا كنيسهاى بنياد نهاد كه در زيبايى و شرف و نقشهاى زرين و سيمين و شيشهها و كاشيكارى و رنگها و رنگ آميزيها و انواع گوهرها هيچ كس مانند آن را نديده بود و آن كنيسه را قليس نام نهاد و فرمان داد تا مردم بدانجا حج بگزارند و حج مكه را رها كنند . مردى از اهل نسأة [ 1 ] آمد و كنيسهء او را آلوده كرد . ابرهه از اين كار در خشم شد و به جنگ قريش كمر بست . . . [ 2 ] آتشى برافروخت و هنگامى كه كوچ كردند باد وزيدن گرفت و آتش شعلهور شد و قليس را بسوخت . آنگاه بود كه اشرم با فيل به قصد مكه و ويرانى خانه آمد . داستان اصحاب فيل ابرهه با سپاهيان سواره و پيادهء خويش ، كه پيشاپيش آنها فيل در حركت بود ، به راه افتاد . به هر شهرى كه مىرسيد قتل عام مىكرد و اموال را به غارت مىبرد . نفيل بن حبيب خثعمى به مقابلهء با او آمد ، ولى ابرهه او را شكست داد و اسير كرد و مىخواست بكشد ، اما نفيل به او گفت : مرا نگاه دار و مكش كه به سود تو خواهد بود ، چرا كه من
--> [ 1 ] نسأة به معنى كسانى كه ماههاى حرام را داخل ماههاى حلال مىكردند و ماههاى حلال را داخل ماههاى حرام و نسىء در قرآن آمده است . رك : سيرهء ابن هشام ، ج 1 ، ص 45 به بعد . [ 2 ] عبارت به طور قطع چيزى افتاده دارد ، احتمالا بايد چنين باشد كه از تفسير ابو الفتوح نقل مىشود : « مقاتل سليمان گفت : سبب حديث اصحاب الفيل آن بود كه جماعتى از قريش به بازرگانى به زمين نجاشى رفتند چون به ساحل رسيدند فرود آمدند . كليسايى بود از آن دريابان كه قريش آن را هيكل خواندند و به زبان ترسايان آن را ماسرخان گفتند . در آن خانه آتش برافروختند و چيزى پختند و آتش رها كردند و برفتند . باد برآمد و آتش به آنجا برد و آتش درافتاد و آن صومعه بسوخت فرياد برآمد . . . » رك : تفسير ابو الفتوح ، ج 5 ، ص 585 .